توکل

درخواست حذف این مطلب

قبل از کربلاى 4 با[شهید] علی ناظم پور رفته بودیم زاغۀ مهمات . شب بود و هوا تاریک . باید از یک پل سیار عبور می­کردیم . وقتى پیاده شدیم دیدیم عرض پل به سختی به اندازۀ یک ماشین است حتی لبه­ هاى لاستیک ماشین تا حدود زیادى از آن بیرون می­زند . رودخانه طولانى بود . با چراغ خاموش حرکت کردیم . آن طرف پل یک نفر ایستاده بود و هر از چند ثانیه چراغ قوه­ای را روشن و خاموش می­کرد و على با سرعت کم جلو می­رفت . راستش من کمی ترسیده بودم . صداى رودخانۀ جارى زیر پل نیز بر ترس من می­افزود . على مثل همیشه محکم و فکور بود . در عالم خود سیر می­کرد و من با دیدنش احساس امنیت می­ . یکهو على گفت: مصطفى « توکل به خدا یعنى چه ؟» و من نادان هم به جاى اینکه بگویم توکل همین کار الآن توست که بدون هیچ لرزش و ترسى راست راست روی این پل رانندگى می­کنى و تازه غرق توحیدی . شروع به توضیح که بله توکل... آن لحظه اینقدر فهمیدم که او با این پرسش می­خواهد سرم را گرم کند چون من به این گفتگو در آن شرایط خاص نیاز داشتم ولى متأسفانه توجه نداشتم که بگویم توکل یعنى همین رانندگى تو در این شرایط !

منبع: مسعود فرشیدنیا ، گردان ابوذر2، انتشارات بونیز،1394 ، راوی مصطفی میراحمدی.